تبلیغات
ویدیا گراف _ عکس و گرافیک   - پول یک شانی .... ؟؟!!

 
 
خدا
درقلب کودک فقیریست درهمسایگی حاجی 

و حاجی دربین عرب هابه دنبال خدا !!!!

دیشب چیزهای عجیبی دیدم .... 
دیشب همراه یکی از دوستام برای یک قدم زدن ساده بر خلاف همیشه که به سمت پایین شهر حرکت می کردیم اینبار تصمیم گرفتیم بالای شهر را برای گذراندن یک شب شیرین انتخاب کنیم . از چهار راه ملاصدرا شیراز بر خلاف همیشه به سمت عفیف آباد حرکت کردیم . در بدو ورود به خیابان عفیف آباد جوانی را دیدیم که از لحاظ وضعیت ظاهری شیک و صدای زیبای داشت . زیبایی صدایش از آنجا مشخص بود که همراه گیتارش چشم ها را به سمت خودش می کشاند . وقتی پایین نیمکتی که بر روی آن نشسته بود را نگاه کردیم کیف گیتارش بود و مقداری پول خورد ... که ما از کنارش رد شدیم 

جلوی ما پیرمردی از رفتگران نارنجی پوش شهر راه می رفت در حالی که دست پسربچه ای 6-7 ساله در دستانش بود . لحظه ای که از کنارش رد شدیم جمله ای شنیدیم که باعث شد هر دو نفرمان یک دقیقه ای سکوت کنیم و فکر کنیم که آیا درست شنیده ایم یا نه ؟؟ او به همان پسربچه گفت : باباجون پول ندارم وگرنه برات شانی میخریدم ...

در ادامه مسیر بهتر است از دخترانی که قیافه هایی شبیه به پسر داشتند از مراسم قلیان کشیدنهایشان حرف میزدند نگویم . بهتر است از ساختمانی که از آن طرف خیابان هم باید برای دیدن انتهابش سرت را تا آخر بالا می بردی نگویم . بهتر است از مدل موها و صحنه هایی که در پاساژ ستاره دیدیم نگویم ...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 آذر 1392 توسط [حجت]
تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به "ویــدیــا" است

  • مطالب روز
  • بالشت
  • فارسی بوک
  • آریس مت